ولادت حضرت مادر...

:: ولادت حضرت مادر...

 

نشسته ام بنویسم که بال یعنی تو
عروج کردن سمت کمال یعنی تو

نشسته ام بنویسم تصورت، هیهات
فراتر از جریان خیال یعنی تو

محبت تو همان آیینه است و مهرت آب
تو آب و آینه ای پس زلال یعنی تو

ز برگ های تو بوی رسول می آید
گل محمدی بی مثال یعنی تو

مسیر رد شدنت را کسی نگاه نکرد
جمال زیر نقاب جلال یعنی تو

تو نور و نورٌ علی نور و خالق النوری
تو از تصور خاکی نشین ما دوری


تو آن دعای رسولی که مستجاب شدی
برای خانه ی خورشید آفتاب شدی

یگانه دختر احمد شدن مراد نبود
برای ام ابیهایی انتخاب شدی

تو مرتضی نشده این همه صدا کردی
تو مصطفی نشده صاحب کتاب شدی

علی به پای تو شد ذره ذره آب و سپس
تو هم به پای علی ذره ذره آب شدی

تو عادلانه ترین فیضی و دو تا نه سال
نصیب روح نبی و ابوتراب شدی

تو آفتاب رسولی و آسمان علی
تو روح سینه ی پیغمبری و جان علی


شب سیاه بگیرد تمام دنیا را
اگر ز خلق بگیرند نام زهرا را

هزار سال به جز آستانه ی کرمت
نبرده ایم در خانه ای تمنا را

ز روی عاطفه خوابت نمی برد شب ها
اگر روا نکنی حاجت گداها را

قرار نیست به نان مدینه لب بزنی
ز سفره ات نگرفتند رزق بالا را

برای آن که مقام تو را نشان بدهند
نموده اند فراهم بساط فردا را

دل رسول خدا را اسیر درد مکن
مگیر از سخن خویش لفظ «بابا»را

بگو پدر که نبی را حیات می بخشی
ز درد و غصه دلش را نجات می بخشی 


زمین بدون نگاهت تب بهار نداشت
شبیه کوه بلندی که آبشار نداشت

بعید نیست ببخشی همه قیامت را
نمی شود ز تو این گونه انتظار نداشت

دعای پشت سر تو مراد مولا بود
و گر نه هیچ نیازی به ذوالفقار نداشت

بهشت، منزل توست این همه طلب دارد
و گر نه هیچ کسی با بهشت کار نداشت

دوازده نخ وصله به چادرت دیدند
به ساده زیستیت عمر روزگار نداشت

همه جهیزیه ات بود چند ظرف گلین
تجملات برای تو اعتبار نداشت

شب عروسی خود یاد قبر افتادی
شکوه رخت نوات را به سائلی دادی


بهشت هستی و عطر معطری داری
همیشه آب و هوای مطهری داری

به نیمی از نفست انبیا بزرگ شدند
تو از قدیم دم ذره پروری داری

صحیفه ی تو تماماً تنزل وحی است
از این لحاظ تو قرآن دیگری داری

یتیم مکه بدهکار مهربانی توست
تو گردن پدرت حق مادری داری

یگانه علت غایی خلقتی زین رو
تو با تمامی خلقت برابری داری

ظهور ظاهرت انسان و باطنت حوراست
ولایتی که تو داری ولایت کبراست

نبینم از نفست آه آه می ریزی
شبیه برگ گلی گاه گاه می ریزی

تو دست و سینه و پهلو می آوری داری...
به پای شیر خدایت سپاه می ریزی

میان این همه درگیری ای شکسته غرور
به دست بسته ی مولا نگاه می ریزی

چه قدر فکر حسینی به فکر گودالی
چه قدر اشک بر این بی پناه می ریزی

صدای کشته ی گودال را بلند مکن
به گیسویی که کف قتلگاه می ریزی

منبع : ansaralmahdiولادت حضرت مادر...
برچسب ها : یعنی ,شدیتو

شلمچه...

:: شلمچه...

 

 

 

 

 

 

 

میخواهم بروم...

بروم جاییکه خاکش کربلاست...

جایی که هوایش بوی شهدارامیدهد..

جاییکه قدمگاه شهیدان است...

سینه ی شلمچه پر از بغض های نترکیده ای است که گاه

گاهی در غالب انفجار یک مین میترکد...

بازهم عاشقانه میروم دیوانه برمیگردم

شلمچه... من دارم میایم.. .

منبع : ansaralmahdiشلمچه...
برچسب ها : شلمچه

اسفند ماه...

:: اسفند ماه...

       

 

 

 

 

 

 

 

 

عجب ماهيه اين اسفند....!!!!

حميد باکري : 6 اسفند

حاج حسين خرازي : 8 اسفند

امير حاج اميني : 10 اسفند

حاج ابراهيم همت : 17 اسفند

حجت الله رحيمي : 18 اسفند

عبدالحسين برونسي : 23 اسفند

حاج عباس کريمي : 24 اسفند

مهدي باکري : 25 اسفند

منبع : ansaralmahdiاسفند ماه...
برچسب ها : اسفند

یا فاطمه(س)...

:: یا فاطمه(س)...

 

 

 

 

 

 

 

با سینه ی شکسته علی را صدا مکن...

اینگونه پیش من کفنت را سوا مکن...

هفتادوپنج روز ز من رو گرفته ای...

امروز را بیا و ازاین کارها مکن...

من رو زدم! تو خنده به تابوت میکنی؟!

اینگونه بادلی که شکسته است تامکن...

پیراهن اضافه نداری عوض کنی؟!

پس برلباس خونی خود اعتنا مکن...

ازاین طرف به آن طرف خانه پیش من...

پیراهن حسین را جابه جا مکن...

من بیشتر به فکر توام درد می کشی...

پس زودتر برو...برو فکر مرا مکن...

هر قدر هم که بگویم نرو..بمان...

بی فایده ست، پس برو و پا به پا مکن...

اصلا بیا بدون خداحافظی برو...

حتی برای ماندن من هم دعا مکن...

 

 

منبع : ansaralmahdiیا فاطمه(س)...
برچسب ها :

تقدیم به حضرت مادر...

:: تقدیم به حضرت مادر...

 

 

 

 

 

 

وقتی سرت راروی بالش میگذاری..

آنقدرمیترسم که دیگر برنداری...

تو آفتاب روشنی در خانه ما...

تو آفتاب روشنی هرچندتاری...

فرداکنار سفره باهم می نشینیم...

امروز را مادر اگرطاقت بیاری...

تو آنچنان فرقی نکردی غیرازاینکه...

آیینه بودی وشدی آیینه کاری...

آلاله می کاری و باران می رسانی...

چه بستر پر لاله ای چه کشت و کاری...

آن قدر  تمرین می کنی با دست هایت...

تا شانه را یکمرتبه بالا بیاری...

بگذار گیسویم به حال خویش باشد...

اصلا بیا و فرض کن دختر نداری...

 

منبع : ansaralmahdiتقدیم به حضرت مادر...
برچسب ها : کاری ,آفتاب روشنی